تبليغاتX
انتظار ابی (خط خطی های دلتنگی )


+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386;ساعت 11 AM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

تو را مى‏خواهم و مى‏خوانم؛ تو مى‏آيى و آمدنت دور نيست. اين مژده را در بيابان يأس از نهان دلم گرفته‏ام كه تو مى‏آيى و آمدنت مثل شعر ناگهانى است و چونان اشك، هزاران عاطفه دارى و مثل تحويل سال، هزار خنده و ديدار. فانوس‏ها را به كوچه‏ها آورده‏ام و در آبگينه‏هاشان آتش ريخته‏ام تا در صبح استقبال، كسى دل مرده نباشد. هرچند مى‏دانم كه تو در راهى و با خود يـك اقيانوس آب مى‏آورى، به اندازه‏اى كه همه تشنگان تاريخ را سيراب كنى. حديث گل و بلبل و شمع و پروانه را كه كهنه‏ردائى نخ‏نما بودند رها كرده‏ام و حديث ندبه تو را به زمزمه نشسته‏ام كه هميشه تازه است و هر روزِ مرا جمعه مى‏كند؛ جمعه‏اى به ساحت انتظار.



تو را مى‏خواهم و مى‏خوانم، زيرا با تو از تيرگى‏هاى شبهاى غيبت، از هميشه جور و از فريب سراب‏هاى روزگار، راحت‏تر از همه سخن مى‏گويم؛ مولاى من! كاش لايق بودم تا وجود فراتر از اقيانوست را ببوسم و شميم مست‏تر از گلت را ببويم. كاش كبوترى سبك بال در كهكشان مهر و عشق تو بودم و چكاوكى آشيانه بسته در آلاچيق كويَت. هنوز در انتظارت نشسته‏ام. مى‏دانم كه مى‏آيى و تمامى پرستوهاى مهاجر را در ييلاق كويَت ساكن مى‏كنى. مى‏دانم كه آغاز تمامى سلام‏ها و پايان تمامى خداحافظى‏ها خواهى بود. هنوز در انتظارت نشسته‏ام و هر صبح و شام چشمان منتظرم را به عطر گل نيلوفر مى‏آرايم.


   


مولاى من! بيا كه ديگر صبرم از جام وجود لبريز گشته و مرا بيش از اين توان نيست كه بتوانم اشك فراقت را در چاه چشمم به اسارت كشم. بيا كه گل‏هاى بوستانِ حياتِ ابناى آدم عليه‏السلام دستخوش شبيخون طوفان‏هاى خزان شده است. بيا كه همسنگران خداجو و عاشق‏پيشه‏ام يك‏يك شهيد ظلمت زمانه گشته‏اند. بيا و به انتظار پايان بخش و با حضورت به تار و پود خشكيده جان‏هامان طراوت و سرور را ارزانى دار.
مولاى من! دوست داشتم غزلى همسانِ زيبايى‏هايت بسرايم و مثنوى مدحت را به لوح قلبم حك كنم و يا عظمت شأنت را در شاهنامه پهلوانان وادى نور بگنجانم. اما چه كنم كه در اين مهم، زبان قاصر است و الكن، و قلم، شكسته است و بى‏جوهر. ما انسان‏هاى هبوط كرده عصر مدرنيته كه از تابش انوار خورشيد وجودت محروميم و در حريم كويَت نامحرم، در اين فرقت طاقت‏فرسا چه مى‏توانيم بگوييم جز اينكه:


»اللهم انا نشكوا اليك فقد نبينا ـ صلواتك عليه و آله ـ و غيبة وليّنا و كثرة عدوّنا و قلّة عددنا و شدّة الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا.              از وبلاگ یا قایم المنتظر المهدی    «


 اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَج

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386;ساعت 11 AM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

کاغذ? قلم? دوچشم ورم کرده? دل? .... سلام!

 

آقا اجازه! آمده ام باز پشت بام

 

ها ميکنم که گرم شود دستم از بخار

 

من سردم است....ميکشد آغوشم انتظار

 

تصوير آسمان? پرخش شد....نيامدي

 

يک گان هشتمين دهه شش شد? نيامدي!

 

هشتاد و شش بهانه سين....بي حضور تو!

 

هشتاد و شش بهار زمين....بي حضور تو!

 

تا کي؟...الي متي؟...همه را پير کرده اي!

 

آقا اجازه! فکر کنم دير کرده اي....

 

آخر چرا؟...نگو که دعايت نميکنيم

 

شبهاي سرد جمعه دعايت نميکنيم

 

من هر قنوت? نام تورا گريه ميکنم

 

شب در سکوت? نام تورا گريه ميکنم

 

حتي اگر شکوفه کند بي تو? باغمان / عادت کند نبود تورا چشم آسمان

 

حتي اگر نفس به تو بي اعتنا شود / پروانه ها اگر که تو را يادشان رود...

 

آقا اجازه! ما دلمان تنگ ميشود...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 10 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

چمدون من کجاست من باید بروم

میروم بسه دیگه

خسته از حرف دروغ شدم دیگه

خسته از نامردی و بی هدفی

خسته از مردم این دیار شدم

چمدون من کجاست من باید بروم

... میروم بسه دیگه من باید بروم



سوی یک دیار مهر سوی یک عشق عمیق

سوی یک دشت بزرگ سوی مهربونی و وفا برم

چمدون من کجاست من باید بروم



بسوی قبلهء پاک این جهان بسوی امید جان خستگان

سوی اون مرد بزرگ سوی اون زن نجیب

من سوی خدا روم

چمدون من کجاست من باید بروم



با شمام خسته دلان

ای فدای سرتان تاج دل شکسته ام

ای به امید شما تازه دلان نشسته اند

چمدونو جمع کنید سوی خدا سفر کنید

چمدون جا نداره

چیزای خوبو بر دارید از خودتون گذر کنید

چمدون من کجاست من باید بروم

.................. میروم بسه دیگه من باید بروم

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 10 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

عشق يعنی راه رفتن تا سحر
عشق يعنی گريه های بی ثمر
عشق يعنی لحظه های بی کسی
عشق يعنی دوری و دلواپسی
عشق يعنی دوری از زيباترين
غربت مطلق به روی اين زمين
عشق يعنی دستهای باز تو
عشق يعنی با تو در پرواز تو
عشق يعنی يک دل تنگ و غريب
عشق يعنی دختری پاک و نجيب
عشق يعنی چشمهای مست او
نامه هايم در فشار دست او
عشق يعنی شعرهای سوخته
عشق يعنی شمع نا افروخته
عشق يعنی تا ابد در راه او
تا هميشه يک جهان گمراه او
عشق يعنی دردهای بی شمار
عشق يعنی عاشق و فصل بهار
عشق يعنی خسته ام از بی کسی
کی به داد اين دل من می رسی؟
عشق یعنی سین و آ همراه ناز
عشق یعنی سوی کوی او نماز
عشق یعنی نامه های بی جواب
دیدن و بوئیدن او حین خواب
عشق يعنی سادگی يعنی امير
او ميايد زنده می مانی نمير!
.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 10 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

اگر گفتند اينجا چرا آمدى ؟

بگو به كجا روم و به كدام در رو كنم ؟

اين ره است و دگر دوم ره نيست

اين در است و دگر دوم در نيست

اگر گفتند به اذن چه كسى آمدى ؟

بگو شنيدم :

بر ضيافتخانه فيض نوالت منع نيست

در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته

اگر گفتند تا به حال كجا بودى ؟

بگو راه گم كرده بودم .

اگر گفتند چه چيزى آورده اى ؟

بگو  اولا :

دل شكسته كه از شما نقل است :

در كوى ما شكسته دلى مى خرند و بس

بازار خود فروشى از آن سوى ديگر است

و ثانيا :

من گدايم چه توانم ببرم در بر شاه

طمع بخششم از درگه سلطان من است

و ثالثا :

 الهى آفريدى رايگان , روزى دادى رايگان بيامرز رايگان تو خدايى نه بازرگان .

اگر گفتند : بيرونش كنيد ,

 بگو :

نمى روم ز ديار شما به كشور ديگر

برون كنيد از اين در درآيم از در ديگر

اگر گفتند : اين جرئت را از كه آموختى ؟

بگو از حلم شما

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 10 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

كى رفته‏اى ز دل، كه تمنا كنم تو را ؟!

كى بوده‏اى نهفته، كه پيدا كنم تو را ؟!

غيبت نكرده‏اى، كه شوم طالب حضور

پنهان نگشته‏اى، كه هويدا كنم تو را

با صدهزار جلوه برون آمدى، كه من

با صدهزار ديده تماشا كنم تو را

بالاى خود در آينه چشم من ببين

تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را

مستانه كاش! در حرم و دير بگذرى

تا قبله‏گاه مؤمن و ترسا كنم تو را

خواهم شبى، نقاب ز رويت برافكنم

خورشيد كعبه، ماه كليسا كنم تو را

گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من

چندين هزار سلسله در پا كنم تو را!

طوبى و سدره، گر به قيامت به من دهند

يك جا فداى قامت رعنا كنم تو را

زيبا شود به كارگر عشق، كار من

هر گه نظر به صورت زيبا كنم تو را

"شاعر    :     فروغى بسطامى

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

حضور آن گل خوشبو
ای گل غایب! هیچ دلی نیست که نام مبارک تو را همچون گنجینه ای گران بها ، در خود ، جای نداده باشد
هر درختی ،وقتی با نسیم زمزمه می کند ، دعای عهد را می خواند .
هر کوهی ، از آن روی،مستحکم و پا بر جاست که تو را مرکز ثقل زمین و مایه دوام آسمان می داند .
هر دریایی ، با ذکر نام و یاد تو ، بی کرانه می شود .
ای گل نرگس !خوشبو ترین گل هابی دنیا ،رایحه وجود تو را وام دارند. اگر خورشید بر جهان و جهانیان ،نور می باراند ، از فیض حضور تو در آسمان و زمین است . اگر ماه ،جاده زندگی را نقره گون و زیبا سازد ،به یمن برکت و صفای وجود توست .
اگر زمین ، اجازه می دهد که بشر ،زین بر پشتش نهد و از مزایایش بهره برگیرد همه و همه به خاطر توست
اصلا همه هستی ،بی حضور تو ، بیغوله ای بیش نخواهد بود . اگر تو نباشی ، ای حجت خدا ، ما همه در کام زمین فرو خواهیم رفت و اثری از ما ، در زمان باقی نخواهد ماند و
گردش منظم افلاک ،حرکت انسان ،رشد گیتی ،رنگ و بوی گل و گیاه ،بر پایی دنیا ،صفای دل ها ، وجود هر چه مهر و وفا ، همه و همه وابسته به وجود و حضور توست و حضور سبز تو ، با ظهورت ، کامل تر می شود و کهکشان زندگانی را زیباتر و پربار تر می سازد
ای مولا ! سر سبزی دنیا را با ظهور خویش تضمین فرما !

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

السلام عليك يا حجة الله في ارضه : سلام بر حجت خدا در روي زمين
اي اميد (عج) غايب من ، از احتمال ديدنت هميشه شاد مي شوم
بيا ودائمي كن اين ، سرور احتماليم
با همه لحن خوش آوائي ام دربه دركوچه تنهائي ام
اي دو سه تا كوچه زما دور تر نغمه تو از همه پر شور تر
كاش كه اين فاصله را كم كني محنت اين قافله را كم كني
كاش كه همسايه ما مي شدي مايه آسايه ما مي شدي
هر كه به ديدار تو نائل شود يك شبه حلال مسائل شود
دوش مراحال خوشي دس داد سينه ما را عطشي دس داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سياوش گرفت
نام تو آرامه جان من است نامه تو خط امان من است
ای نـگـهـت خـواستـگـه آفـتـاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده بر انداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم
اي نفست يارو مدد كار ما كي وكجا وعده ديدار ما
دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد
به مكه آمدم اي عشق تا تو را بينم تو يي كه نقطه عطفي به اوج آوينم
كدام گوشه مشعر كدام كنج منار به شوغ وصل تو در انتظا ر بنشينم
روا مباد كه بر بنده ات نظر نكني روا مباد كه ارباب جز تو بگزينم
چو رو كنيم به رهت درد و رنج نشناسيم
ز لطف روي تو دست از ترنج نشناسيم
فداي چشم مست تو يا خاتم الحجج اللهم عجل لوليك الفرج
خدانگهدارنگاهت اي منتظر

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

السلام عليك يا سفينة النجاة : سلام بر تو اي كشتي نجات
اي منتظران گنج نهان مي آيد آرامش جان عاشقان مي آيد
بر بام سحر طلايه داران ظهور گفتند : كه صاحب الزمان مي آيد
عزيز دلم
روز هاي بي سايه وشبهاي بي ستاره ام را ديده اي ، شرم مي كنم كه بگويم دل در سر زلف تو بسته ام واين چنين لحظه هايم را بي تو سر مي كنم .
همه آرزويم
بدم اما عاشقم ، شايد تا هفته وهفته هاي ديگر نباشم ، بدم اما عاشقم ، نگاهم كن ... عزيزم نگاهم كن .
خورشيد من
در اين روزهاي بي طلوع وبي غروب (خورشيد من) تابش هماره خود را از چشمان من دريغ مكن ، من محتاج چشمهاي نازنين توام .
فداي چشم مست تو يا خاتم الحجج اللهم عجل لوليك الفرج
خدانگهدار نگاهت اي منتظر

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

سلام بر تو ای یوسف زهرا
ای سفر کرده ی غایب، ای حاضر تر از هر حاضر
ای بقیه الله ای ذخیره الله،
ای روح جاری در همه ی عصرها و دوران ها
روزی که ظهور کنی، زیباترین صبح هستی خواهد دمید
شب و روزمان، به یاد تو روشن است
و دل هایمان خانه ی محبت توست.
نگاهمان فرش راهت باد
و جانمان فدای نگاهت
روزی که ظهور کنی
هیچ دلی نباشد
مگر روشن از فروغ سیمایت
و هیچ جایی نماند
مگر گلشن از بهار دیدارت.

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

الهي منجي انسان كي آيد؟        
شراب هستي انسان كي آيد ؟
كه تنها من نيم آدم سرايد
قرار و صبر و آرامم كي آيد؟
شراب و ساقي جامم كي آيد؟
صميمانه حقيقت را بگويم
اميد غربت شامم كي آيد؟
روزها از پي هم مي گذرند، سالها مي گذرند و قلب ها در آتش هجرانت مي سوزند. كبوترها ديگر نواي نغمه خواني ندارند، دلها ديگرهوس غزل گفتن نمي كنند. ديگر دلها قصيده سرايي نمي كنند. اينك تمام شعرها به يك مصرع ختم مي شوند " يا اباصالح بيا" ديگر چشمها اشك نمي بارد! حال ديگر ديده ها خون مي بارند." چشمها در طلب لعل يماني خون شد". آيا صداي ندبه خوانان كه ازعمق جان، فريادت مي زنند، آيا تپش قلبها كه هرآن ملتمسانه چشم به آسمانها دوخته اند و شعله هاي آه جانسوزشان، ياس ها را به گريه واداشته، به ديار سبز حضورت نمي رسد؟ آه از هجران ." مردم ، دراين فراق و درآن پرده راه نيست يا هست و پرده دار نشانم نمي دهد." اي مهدي فاطمه، اي عزيز دل زهرا، تا كي بايد پشت درهاي سبز رنگ انتظار بنشينيم ، تا كي بايد چشم هايمان يتيم نديدنت باشند. هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست. اما اگر بداني كه در پس اين پرده هاي انتظار، بهاري نشسته و منتظر تمام شدن زمستان دلهاست، تا سبد سبد شكوفه به دلها هديه دهد، آن موقع است كه انتظار آسان مي شود. آن گاه است كه براي رسيدن يك جمعه ي سبز ، دستها پلي مي شوند تا آسمان ، تا قاصد دلهاي عاشق را به آن جا بفرستند و بگويند: پروردگارا؛ باران رحمتت را بر اين كوير ببار و اكسير عشق را بر وجود خاكيمان بريز، ما را از باده عشق مهدي(عج) مست گردان تا پذيراي حضورش باشيم و عاشقانه فرياد بزنيم "يا اباصالح بيا" .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

هر صبح جمعه وقتی دعای ندبه را می خوانم فریاد می زنم:

« ای کاش می دانستم در کجا هستی

و باران اشک از چشم هایم سرازیر می شود شاید برای همین است     

احساس می  کنم تو در جمعه ای می آیی که باران می بارد.   

من باران را خیلی دوست دارم چون مرا به یاد تو می اندازد.

منتظرت هستم و انتظار کشیدن را دوست
دارم.   حتما ظهورت قشنگ است.                            

 من برای آمدنت دعا می کنم و هیچ وقت از انتظارت خسته نمی شوم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

دلم تنگ است آقا،جمعه ی موعود می آیی

کجا یا کی، نمی دانم، خلاصه زود می آیی

شده دل خسته از این انتظار سردو طولانی

کسی می گوید در گوشم که تو زود می آیی

برای بستن زخم من بیچاره و مفلس،حتی

از این دنیا اگر یک روز باقی بود می آیی

دل من، این دل بیچاره ، درونش آتش وآب است

وتو شاید برای رفع این دلسوز می آیی

اگر دستی بخشکاند تمام آب این جارا

تو با عصای موسی عمران می آیی

به دنبال تو هستم من در این وادی وانفسا

دلم می گوید آقا،تو زود زود می آیی

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

من منتظر به راهم ای دیده ی نجابت
با تو به شهر عشقم ای موسم انابت
من عاصی و گنه کار راضی به جاه نازت
خو کرده بر جدایی خوناب دل حجازت
سائل شدم به کیشی نامحر مان حجابت
امدگان رفتگان شدند در این جفا به جایت
حالی دل کنده حیرانم بر این گنه عریانم
رو کرده بر صفایی کز غیبتت باز گریانم
مستی به راه پاکان تا کی شوم بیابان
با زا که دل پریشان خرم شود به باران
گویا که دل به حج و ارام جان به رنج است
حدیث غم نباشد که پای جان به گنج است
بوسه زدم به خاکی کز تربتش باز ایی
شکوه شدم به عهدی کز بیعتش باز ایی

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

سلام بر آنان که در فراق یار در کوچه پس کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه اند...
ای گل نرگس... چه میشد که ما را در جمع پروانه هایت پذیرا می شدی؟چه میشد که تشعشع گرمی نگاهت به سویمان روانه می شد؟ نظری فرما بر کوچه تاریکمان. که همه پروانه شمع توایم. همه پروانه ها در این کوچه تاریک به امید حس کردن گرمای وجودت گرد هم امده اند. مولا جان نظری فرما...
این صفحات برگ برگ روزهای انتظاریست که به امید آمدنش از پس هم ورق می زنیم...
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان یا مهدی ادرکنی... عبد عاصی

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

سوز من و گداز من ، صـبر و قرار من تويي
ای نغمه آواز من ، شـور و شـرار من تويي
من واله روی توأم ، ســرگشـته کـوی توأم
من زنده از بوی توأم ، جـانا نگــار من تويي
من دل به عشقت بسته ام، در کوی تو بنشسته ام
از هجر تو دلخسـته ام ، چون افتــخار من تويي
با ياد تو من زنده ام،از عشـق تو آکنده ام
از غير تو دل کنـده ام، ليل و نهار من تويي
از غيبتت نالان شوم،افسرده و حيران شوم
از دوريت گريان شوم ، زيبا عذار من تويي
ای مونس و همراز من ، ای در دل شب راز من
ای نرگــس طنــاز من ، ماه ديار من تويي
دست من و دامـان تو ، جانم فدای جان تو
باشد «رها» خواهان تو ، بازا بهار من تويي

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

دهید این بشارت به نوع بشر
که وقتی نمانده دگر تا سحر
همیشه جهان نیست تاریک و تار
زمانی زند باز خورشید سر
بشر از چه رو شد هماهنگ جهل
چرا گشت بی نقشه و راهبر
نه در روحش از آدمییت نشان
تنش بر لب پرتگاه خطر
شده خاور و باختر قبله اش
ندارد خبر ز آسمانها دگر
به ام القری نور امید توست
تو از مکه باید شوی بهره ور
تو را داده یک نقشه از آسمان
که قرآن شده نام آن نامور
یکی مصلح آسمانی دهد
همان مهدی منجی دادگر
قیامت در آن شب نماید قیام
که قائِم در آن خانه گیرد مقر
ز هر بیشه هر شیر رزمنده ای
نموده به عزم جهادی سفر
در آن جو آرام بیت الحرام
نجوم سماوات گرد قمر
در آن محفل نور و عشق و صفا
همی میرد اشکها از بصر
بر آن پاک بازان پاکیزه جان
دهد شرح گمراهی بحر و بر
به منشور او سازمان ملل
خجل ز ادعای حقوق بشر
چو نصر من الله همراه اوست
مسخر کند خاور و باختر
کند واژگون کاخهای ستم
زند بر سر ظام تیغ شرر
نهد بر سر عدل تاج شرف
دهد بر همه کار گیتی نظر
به هر کاخ و هر کوخ و هر کنگره
بلند است زآیات فتح و ظفر
ندای اذان دل انگیز ما
کند خفتگان جهان را خبر
همی نغمه و صوت قرآن ما
بگیرد بسیر زمین سر به سر
تعالیم والای اسلام ما
به هر جاست مجرا چو حکم قدر
همای همایون اعزاز ما
همی می پرد بر همه بوم وبر
جهام از کران تا جهان موج نور
دهد گلشن آدمییت ثمر
نمانده زمانی که تا بشنوی
ندای روان بخش آن منتظر

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

شاید آسمان آبی است؛شاید بهار با توشه ای از شادی از دور دست ها سو سو می زند؛

شاید هنوز هم رودها خروشانند؛شاید هنوز هم ماهیان تشنه در دریا های خشک به چشم

می خورند؛؛؛

..................................                           .............................            

ما که از روی حسادت شما را در چاه نینداختیم؛

ما که جامه ی خون آلود شما را به یعقوب نشان ندادیم؛......................

 

یوسف یعقوب گم شد ؛ یعقوب از شدت گریه ز دوری یوسف چشمانش کور شد؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

یوسف ما غایب شد ؛ از شدت گناه چشم و گوشمان بسته شد؛؛؛؛

 به ما که گنه کاریم نه؛ به یعقوب ؛ به سر بریده ؛ به سینه شکسته رحم کن و باز آی؛؛؛

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

گفتي که بيا !!
بيا و بنويس !
اين قلم اين کاغذ
اين همه مورد خوب ؟
خنده ام ميگيرد !
که چرا بعضي ها ؟
اينقدر خوش بينند ؟
که در اين دهر بزرگ
اين همه مورد خوب ميبينند ،
گفتي که طاقت اين کاغذ تو طاق شده پيکر تنها قلمت خرد شده ....
زير آوار دروغ !
من چه گويم ز دروغ ؟
من چه گويم ز ريا کاري افراد دورو ؟
من چه گويم ز همراهي اين مردم سر تا پا کبر ؟
اگر آن کاغد تو طاقتش طاق شده !
کاغذ من زدروغ ناله اش ساز شده !
و اگر پيکر تنها قلمت خرد شده !
قلم من ز شرمندگي اين همه درد آب شده !
گفتي که بيا سر اين قصه بگير و بنويس :
من چه گويم از اين قصه درد
من چه گويم از اين قصه تنهايي و غربت
من چه گويم از اين قصه غصه غمهاي دراز
من چه گويم ز تنهايي در اوج شلوغي
چه بگويم از شقايق :
همگان ميدانند که شقايق چه گليست ؟
همگان ميدانند که چرا هيچوقت شقايق در گلدان نيست ؟
همگان ميدانند که چرا رنگ شقايق سرخ است ؟
سرخي رنگ شقايق ز پيوستگي عشقش است !
تنهايي اين گل ز آوارگي عاشق دل سوخته است !
چه بگويم ز شقايق آن گل هميشه عاشق !
چه بگويم من ز تنهايي نيلوفر مرداب
گفتي که دگر خسته شدي
خسته از انبوهي اينقدر دروغ!
گفتي مي توان زيبا ديد آبي ديد !
آري مي شود آبي ديد !
آري مي شود زيبا ديد!
آري اما با نگاهي مثبت :
اين همه کبرو ريا ،
اين همه شرک و حسد ،
اين همه نيرنگ و دغل ،
اين همه فقر و فساد ،
همه آبي مي شود ؟
همه زيبا مي شود ؟
همه مثبت ميشود ؟
نه عزيزم هرگز !!!!
هرگز اين ها با نگاهي زيبا ، با نگاهي آبي ، با نگاهي مثبت !
آبي و زيبا نشود .
قسمم دادي به قلم !
گفتي آنچه ديدي بنويس :
از خدا ،
از عشق ،
از هوس ،
از خيانت ،
از شهامت ،
هر چه خواهي بنويس !
اگر از من پرسي گويم :
که خدا آن بالاست ،
که خداست ، تنها دوست ،
که خداست تنها همراز ،
که خداست محرم اسرار نهان ،
که خداست مرهم دردهاي عميق ،
که خداست ، تنها دوست ،
که خداست بي (( تا ))
گفتي از عشق بگو :
چه بگويم من از اين زخم عميق !
چه بگويم من از درد بزرگ !
چه بگويم که اگر گويم من :
جز نمک پاشيدن بر سر زخم نباشد هرگز ،
فقط مي گويم :
عشق دنياي غريبي است !
که اگر وارد آن گشتي تو :
فقط مرگ تواند زآوارگيش آزاد و رها گرداند...
جراتش نيست که از حق بنويسم !
چه بگويم از حق :
حق که در گذر عمر به فراموشي رفت !
حق که در حق حقيقت ناحق شد !
حق که در حق خالق حق هم ناحق شد !
من چه گويم از اين حق :
چه نويسم که ناحق باشد :
اگر از ناحقي به حقيقت بنويسم !
واقعاً نامرديست .
قصه ام قصه نبود
پاسخي بود به شعري زيبا !
پاسخي نه درد دل بود !
اگر از اين قلم و اين کاغذ چيزي ماند :
باز گويم با تو از بعضي ها .......

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

بوی ظهوردرشامه ی جهان پیچیده است.صدای گامهای کسی که آمدنی است در گوش گیتی طنین افکنده است. آینه‌ها تمام قد، به صیقل زنگارهای خویش ایستاده‌اند. نرگسها طلایه دار لشگر انتظارند و ظهور فرزند عشق و مهربانی را لحظه می‌شمارند. سروها بیقرار سرک می‌کشند و خط افق را پیوسته دوره می‌کنند. بیدها کمرهای خمیده از انتظار خویش را راست می‌کنند تا بلکه اولین طلیعه‌های فرج را بتوانند دید. وقتی نجوای پیچکهای سبز تا به آسمان می‌رسد سخت است برای ما ندیدن تو و نشنیدن صدای تو حتی به نجوای آرام.

آری، گریه‌های شبانه به امید ظهور تو تسلای دلهای منتظران. انتظار آمدن تو، اگر بدانی با دلها چه می کند. اگر بدانی این همه دستهای رو به آسمان و چشمهاي نگرارن به در، هر صبح جمعه فقط ظهور را می‌خواهند. آری، تا درخت انتظارکهنه نشود، میوه فرج نمی‌روید و اکنون، عطش ظهور، لبهای همه‌ی مظلومین جهان را کویری کرده است. اما

اما این لحظه های آخر انتظارهمیشه سخت می گذرد. این ثانیه‌های مشرف به ظهور چه کندتر عبور می‌کند.

و سخت وشیرین یعنی همین. یعنی در آستانه‌ی معشوق ایستادن. اما، تو می‌آیی. می‌گویند دوری، تا ناامیدمان کنند. می‌گویند انتظار طولانی نشانه‌ی نیامدن است. تا از امید دیدارت دست بکشیم. اما تو می‌آیی. آری، مااین همه انتظار را به شیرینی فرجت تحمل می‌کنیم و چشمانمان را به افق بلند تو می‌دوزیم

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 9 PM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

اینجا در هوای پاییزی در آستانه ظهور
اینجا من برای آمدنت دعا کردم
ما برای آمدنت دعا کردیم نیامدی؟
فهمیدم چرا !! چشمان من چشمان ما لیاقت نداشت
من بلد نیستم منتظر باشم
من در جمع منتظرانت شاید جایی ندارم اما نگاه تو همیشه با من است
به من و ما یاد بده بلد راه شویم
را آمدن دشوار است و بیراهه فراوان
خستگی در چشمانمان موج می زند...
و کوله بار این دنیا بر دوشمان سنگینی می کند
و غبار غربت بر آیینه قلبهامان نشسته
همه اینها همه اینها مرا از تو دور می کند
ای نفسهای گرم آخر شب کی میرسی؟ کی صبح می شود؟ و خورشید در چشمانمان طلوع می کند...و دفتر ظلمت شب بسته می شود
فرزندانت چشم به راهند
دفتر دفتر حرف در وجودمان سنگینی می کند به اندازه سنگینی کوهها بر قامت زمین
ای مهربان همه گم شدگان در ظلمات شب چشم به روزنی در تاریکی دوخته اند پنجره را بگشا تا دیدگانمان غرق درنور نگاهت شود....
و حرف همیشگی من!
مرا دریاب یا مهدی

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 4 AM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

دست در دست تو در این طوفان آمدم
فراموشت کردم
بیراهه رفتم
گم شدم
بر زمین افتادم
از خود بیزار شدم
کیست که در این بیراهه دوباره دستم را بگیرد دست گمراهی غفلت زده را
دلم تنگ است به اندازه تمام دلتنگیهای عصر بلند انتظار و غربت
با که بگویم قصه دلتنگیم را که سر آغاز دلتنگیم دوری و بی خبری از تو ست
یا مهدی ادرکنی ادرکنا پی تو آمده ام و از خویشتن بیزارم آواره ای بیراهه نشین
با نگاه تو گرم می شوم راه می یابم..
این همه بیگانه این همه سنگ و این آینه ای غبار گرفته!!!
تو را می خواهم تو را می جویم.....
راهم بده مرا بخوان......
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 4 AM;  توسط ستاره قطبی ;  | 


من آن رو سياهي هستم كه دل خويش را به غير تو سپرده ام ....
همان مدعي محبت تو كه لحظه هايش را بي ياد تو سپري مي كند...
من آن كسي هستم كه بارها او را از سياهي ها نجات دادي ولي باز هم خود را به سوي آن ها كشيد ...
من همان گنه كاري هستم كه به واسطه تو زمين اجازه گام برداشتن را بر روي خويش به من داده ...
من آن سرگرداني هستم كه بي وجود تو در اين تاريكي ها گم خواهم شد ...
مي دانم گنه كارم و روسياه ...
اما فضل كرم تو اميدوارم كرده است و با اين همه رو سياهي به آستان مباركت دست نياز بلند كرده ام و به اميد دستگيري نشسته ام ...
مرا نااميد مگردان
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 4 AM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 3 AM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

پروانه می گفت...
من گلهای زیادی را دیده ام...
من گل لاله را می شناسم. گل نسترن را دیده ام. با شقایق دوست بوده ام. با مریم و سوسن و ... هم نشین شده ام.
اما بارها و بارها، به تمامی آنها گفته ام که هیچ کدامشان برای من، گل نرگس نمی شوند. من عاشق دیوانه گل نرگس ام.
این را دیگر، همه گل های سرزمین من - همه گلهایی که مرا می شناسند- می دانند.
یک بار گل سرخی از من پرسید: پروانه جان! پروانه خوب و دوست داشتنی! این چه رازیست که تو همیشه و در همه جا و در حضور تمامی گل ها، تنها و تنها از گل نرگس می گویی و تنها و تنها از عشق او یاد می کنی؟
این گل نرگس چه دارد که تو را این گونه شیفته و بیچاره خویش کرده است؟ به گل های سرزمین مان نگاه کن! لاله را با تمام زیبایی اش ببین!
طنازی مریم را بنگر!
دل بری سوسن را شاهد باش!
این ها همه آرزو دارند که زمانی - آن هنگام که برای استراحت، اندکی در کنارشان می آسایی- حرفی هم از آنها بزنی و سخنی هم در باب محبت آنها بگویی و افسوس و صد افسوس که همگی در حسرت این آرزو مانده اند...!!!
من در پاسخ گل سرخ گفتم: گل سرخ عزیز! با خود عهد کرده ام- تا آن هنگام که در سرزمین ما گل نرگس هست- از عشق هیچ گل دیگری سخنی نگویم.
تو خود بگو که آیا تا وقتی وجود نازنین گل نرگس هست، می توان عاشق دل باخته گل دیگری بود؟!
اصلا مگر می شود ادعای عشق داشت و عاشق او نبود؟!
گل سرخ غمگنانه گفت: پروانه عزیز دوست داشتنی! در سرزمین ما هزاران گل نرگس هست. در همسایگی من، ده ها نمونه از آن ها روییده است و تو تا به حال به هیچ کدامشان حرفی از عشق نزده ای.
پس چگونه است که ادعای عاشقی گل های نرگس را داری؟!
و من باز در پاسخش گفتم: گل سرخ عزیز! گل نرگس حقیقی را در هیچ باغچه ای نمی توان یافت...
گل نرگس من گل نرگسی یگانه است، او صاحب تمامی گل های عالم است. او مقتدای تمامی پروانه های عاشق پیشه است. او دلیل پروانگی من است ...
و تمامی آرزوی من...
و ای کاش...
ای کاش...
ای کاش که آرزوی طواف کردن به دور او را به گور نبرم!
که همگان می دانند عمر پروانه، چه کوتاه، چه اندک... و چه ناچیز است!
من گل های زیادی دیده ام،
اما هیچ کدامشان برای من، گل نرگس نمی شود.
گل یگانه تنهای نوازشگر من!...
+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 3 AM;  توسط ستاره قطبی ;  | 

صداي دل در آه درونم .تو گويي اشك بر سيماي برونم.
صدايت مي كنم بهترينم
صداييعارفانه
دو دستم را براي استجابت بسويت مي گشايم.
صدايت مي كنم .بشنو.
نگاهت مي كنم.تنها ترينم
نگاهي عاشقانه.
نگاهت مي كنم بنگر .
تنها يك لحظه ترحم.
تو خود گفتي :
دلم خانه ات باشد.
دلم را خانه ات كردم.
مصفا كن برترينم.
تو خود گفتي درد دل افشا كن.
درد دل افشا مي كنم.
بشنو .
مداوا كن طبيبم.
تو خود گفتي :
اگر گم كرده ام كليد استجابت را
با تو باشم.
با تو مي مانم.
اجابت كن دعايم را بهترينم

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386;ساعت 3 AM;  توسط ستاره قطبی ;  |