حس كردم اين يعني حضور ... يا حتي اگه بشه گفت ظهور.
من اما خيلي وقته با تو نگفتم حرف دل را كه مي هراسم از هر چه شبه او حقيقت را مي نويسم مدت هاست و از عيان شدن حقيقت نمي هراسم كه سال هاست ....... نه تو راست مي گويي سال هاست حقيقت نهان شده سال هاست براي آمدنت انتظار مي كشيم بارها نوشتم. مي انگاشتم تو مي خواني و هر بار به واحه اي بيراه افتادم ناگهان ترسيدم كه شايد هرگز نيستي و اگر هم باشي به حال ما تو را التفاتي نيست. امروز كه مي نويسم مي دانم تو مي خواني ... اين را از اشك هاي روي گونه ام مي دانم از غم تنهايي مي دانم از اين لحظه هاي بي هراس مي دانم . ياد چاه جمكران مي افتم كه در نظرم بي سوادها و ساده لوح ها دورش را احاطه كرده بودند و در عين حال به سادگي و صفاي دلشان حسرت مي خوردم. اعتراف مي كنم كه نمي توانستم كاغذ بگيرم و عريضه اي بنويسم برايم كار مسخره اي مي نمود اما امروز من همان روستايي ساده دلي شده ام كه فقط مي نويسد كه عرض كرده باشد و مي نشيند به انتظار تا جوابش را بدهي.
دوستت دارم تا هميشه
و امروز دانستم تنها معناي اميد زندگاني را.
هميشه تازه است و هر روزِ مرا جمعه مىكند؛ جمعهاى به ساحت انتظار.
اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَج
اگر بخاطر داشتيم كه دل خانه توست واغيار را در آن
جاي نميداديم تو مجبور نبودي به اينچنين سفري بروي
و مارااز فراقت بسوزاني
اگرقلبها فقط براي تو مي تپيد و اشكها جاري عشق تو
بود تواينگونه مظلوم وتنها نبودي
ميدانم آقاي مهرباني ها....قسمت اعظم مظلوميت
تورا امثال ما يي ميسازند كه در فراقت هاي هاي سر
ميدهند و چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند
مگر چشم رابه من نداده اند تا به راه تو باشد؟
و گوش را ؟تا با آن زمزمه و نجواي تو را بشنوم و دل را
صيقلي كنم؟
مگر زبان را ارزاني من نكرده اند تا نام نامي تورا برآن
جاري سازم و زمزمه ظهور تورا فرياد كنم؟؟
وپارا؟تاباآن براي يافتن تو گام بردارم و به سوي تو وبه
بوي تو روان باشم و ياريگرت شوم ؟؟
ودست را ودل راو .......؟؟؟؟؟؟
فريب ما مخور آقا دروغ مي گوييم
به جان حضرت زهرا دروغ مي گوييم
چه ناله اي چه فراقي چه درد هجراني؟
نيا نيا گل طاها دروغ مي گوييم
دلي كه مامن دنيا ست جاي مولا نيست
اسير شهوت دنيا دروغ مي گوييم
السلام عليك يا سفينة النجاة : سلام بر تو اي كشتي نجات
اي منتظران گنج نهان مي آيد آرامش جان عاشقان مي آيد
بر بام سحر طلايه داران ظهور گفتند : كه صاحب الزمان مي آيد
عزيز دلم
روز هاي بي سايه وشبهاي بي ستاره ام را ديده اي ، شرم مي كنم كه بگويم دل در سر زلف تو بسته ام واين چنين لحظه هايم را بي تو سر مي كنم .
همه آرزويم
بدم اما عاشقم ، شايد تا هفته وهفته هاي ديگر نباشم ، بدم اما عاشقم ، نگاهم كن ... عزيزم نگاهم كن .
خورشيد من
در اين روزهاي بي طلوع وبي غروب (خورشيد من) تابش هماره خود را از چشمان من دريغ مكن ، من محتاج چشمهاي نازنين توام .
فداي چشم مست تو يا خاتم الحجج اللهم عجل لوليك الفرج
خدانگهدار نگاهت اي منتظر
الهي منجي انسان كي آيد؟
شراب هستي انسان كي آيد ؟
كه تنها من نيم آدم سرايد
قرار و صبر و آرامم كي آيد؟
شراب و ساقي جامم كي آيد؟
صميمانه حقيقت را بگويم
اميد غربت شامم كي آيد؟
روزها از پي هم مي گذرند، سالها مي گذرند و قلب ها در آتش هجرانت مي سوزند. كبوترها ديگر نواي نغمه خواني ندارند، دلها ديگرهوس غزل گفتن نمي كنند. ديگر دلها قصيده سرايي نمي كنند. اينك تمام شعرها به يك مصرع ختم مي شوند " يا اباصالح بيا" ديگر چشمها اشك نمي بارد! حال ديگر ديده ها خون مي بارند." چشمها در طلب لعل يماني خون شد". آيا صداي ندبه خوانان كه ازعمق جان، فريادت مي زنند، آيا تپش قلبها كه هرآن ملتمسانه چشم به آسمانها دوخته اند و شعله هاي آه جانسوزشان، ياس ها را به گريه واداشته، به ديار سبز حضورت نمي رسد؟ آه از هجران ." مردم ، دراين فراق و درآن پرده راه نيست يا هست و پرده دار نشانم نمي دهد." اي مهدي فاطمه، اي عزيز دل زهرا، تا كي بايد پشت درهاي سبز رنگ انتظار بنشينيم ، تا كي بايد چشم هايمان يتيم نديدنت باشند. هيچ چيز سخت تر از انتظار نيست. اما اگر بداني كه در پس اين پرده هاي انتظار، بهاري نشسته و منتظر تمام شدن زمستان دلهاست، تا سبد سبد شكوفه به دلها هديه دهد، آن موقع است كه انتظار آسان مي شود. آن گاه است كه براي رسيدن يك جمعه ي سبز ، دستها پلي مي شوند تا آسمان ، تا قاصد دلهاي عاشق را به آن جا بفرستند و بگويند: پروردگارا؛ باران رحمتت را بر اين كوير ببار و اكسير عشق را بر وجود خاكيمان بريز، ما را از باده عشق مهدي(عج) مست گردان تا پذيراي حضورش باشيم و عاشقانه فرياد بزنيم "يا اباصالح بيا" .
دلم تنگ است آقا،جمعه ی موعود می آیی
کجا یا کی، نمی دانم، خلاصه زود می آیی
شده دل خسته از این انتظار سردو طولانی
کسی می گوید در گوشم که تو زود می آیی
برای بستن زخم من بیچاره و مفلس،حتی
از این دنیا اگر یک روز باقی بود می آیی
دل من، این دل بیچاره ، درونش آتش وآب است
وتو شاید برای رفع این دلسوز می آیی
اگر دستی بخشکاند تمام آب این جارا
تو با عصای موسی عمران می آیی
به دنبال تو هستم من در این وادی وانفسا
دلم می گوید آقا،تو زود زود می آیی
گفتي که بيا !!
بيا و بنويس !
اين قلم اين کاغذ
اين همه مورد خوب ؟
خنده ام ميگيرد !
که چرا بعضي ها ؟
اينقدر خوش بينند ؟
که در اين دهر بزرگ
اين همه مورد خوب ميبينند ،
گفتي که طاقت اين کاغذ تو طاق شده پيکر تنها قلمت خرد شده ....
زير آوار دروغ !
من چه گويم ز دروغ ؟
من چه گويم ز ريا کاري افراد دورو ؟
من چه گويم ز همراهي اين مردم سر تا پا کبر ؟
اگر آن کاغد تو طاقتش طاق شده !
کاغذ من زدروغ ناله اش ساز شده !
و اگر پيکر تنها قلمت خرد شده !
قلم من ز شرمندگي اين همه درد آب شده !
گفتي که بيا سر اين قصه بگير و بنويس :
من چه گويم از اين قصه درد
من چه گويم از اين قصه تنهايي و غربت
من چه گويم از اين قصه غصه غمهاي دراز
من چه گويم ز تنهايي در اوج شلوغي
چه بگويم از شقايق :
همگان ميدانند که شقايق چه گليست ؟
همگان ميدانند که چرا هيچوقت شقايق در گلدان نيست ؟
همگان ميدانند که چرا رنگ شقايق سرخ است ؟
سرخي رنگ شقايق ز پيوستگي عشقش است !
تنهايي اين گل ز آوارگي عاشق دل سوخته است !
چه بگويم ز شقايق آن گل هميشه عاشق !
چه بگويم من ز تنهايي نيلوفر مرداب
گفتي که دگر خسته شدي
خسته از انبوهي اينقدر دروغ!
گفتي مي توان زيبا ديد آبي ديد !
آري مي شود آبي ديد !
آري مي شود زيبا ديد!
آري اما با نگاهي مثبت :
اين همه کبرو ريا ،
اين همه شرک و حسد ،
اين همه نيرنگ و دغل ،
اين همه فقر و فساد ،
همه آبي مي شود ؟
همه زيبا مي شود ؟
همه مثبت ميشود ؟
نه عزيزم هرگز !!!!
هرگز اين ها با نگاهي زيبا ، با نگاهي آبي ، با نگاهي مثبت !
آبي و زيبا نشود .
قسمم دادي به قلم !
گفتي آنچه ديدي بنويس :
از خدا ،
از عشق ،
از هوس ،
از خيانت ،
از شهامت ،
هر چه خواهي بنويس !
اگر از من پرسي گويم :
که خدا آن بالاست ،
که خداست ، تنها دوست ،
که خداست تنها همراز ،
که خداست محرم اسرار نهان ،
که خداست مرهم دردهاي عميق ،
که خداست ، تنها دوست ،
که خداست بي (( تا ))
گفتي از عشق بگو :
چه بگويم من از اين زخم عميق !
چه بگويم من از درد بزرگ !
چه بگويم که اگر گويم من :
جز نمک پاشيدن بر سر زخم نباشد هرگز ،
فقط مي گويم :
عشق دنياي غريبي است !
که اگر وارد آن گشتي تو :
فقط مرگ تواند زآوارگيش آزاد و رها گرداند...
جراتش نيست که از حق بنويسم !
چه بگويم از حق :
حق که در گذر عمر به فراموشي رفت !
حق که در حق حقيقت ناحق شد !
حق که در حق خالق حق هم ناحق شد !
من چه گويم از اين حق :
چه نويسم که ناحق باشد :
اگر از ناحقي به حقيقت بنويسم !
واقعاً نامرديست .
قصه ام قصه نبود
پاسخي بود به شعري زيبا !
پاسخي نه درد دل بود !
اگر از اين قلم و اين کاغذ چيزي ماند :
باز گويم با تو از بعضي ها .......



