تو را مىخواهم و مىخوانم؛ تو مىآيى و آمدنت دور نيست. اين مژده را در بيابان يأس از نهان دلم گرفتهام كه تو مىآيى و آمدنت مثل شعر ناگهانى است و چونان اشك، هزاران عاطفه دارى و مثل تحويل سال، هزار خنده و ديدار. فانوسها را به كوچهها آوردهام و در آبگينههاشان آتش ريختهام تا در صبح استقبال، كسى دل مرده نباشد. هرچند مىدانم كه تو در راهى و با خود يـك اقيانوس آب مىآورى، به اندازهاى كه همه تشنگان تاريخ را سيراب كنى. حديث گل و بلبل و شمع و پروانه را كه كهنهردائى نخنما بودند رها كردهام و حديث ندبه تو را به زمزمه نشستهام كه
هميشه تازه است و هر روزِ مرا جمعه مىكند؛ جمعهاى به ساحت انتظار.
اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَج
هميشه تازه است و هر روزِ مرا جمعه مىكند؛ جمعهاى به ساحت انتظار.
اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِيِّكَ الْفَرَج



